هی گفتم بچه های جدید با بچه های قدیم فرق می کنن اما اطرافیان گفتن: به رادین بگو بارداری که کم کم آماده بشه ... و من هم قبول کردم و گفتم.
روز اول
من به رادین از توی مجله عکس نی نی نشون دادم و گفتم: پسرم نی نی دوست داری؟ من توی شکمم یه نی نی خوشگل دارم ....
و رادین فقط گوش کرد.
روز دوم
- من: رادین جان این عکس نی نی رو ببین، مثل اونه که توی شکم منه، دوسش داری؟
- رادین: مادر، چه طوری رفت توی شکمت؟
- من
: خوردمش، عزیزم.
- رادین: چرا خوردیش؟ مگه نی نی غذای مفیده؟
- من
: خوردمش دیگه ... یه دفعه رفت توی دهنم ... منم قورتش دادم.
و رادین کمی نگاه کرد، بعد رفت.
روز سوم
ساعت ده صبح، رادین جان تازه از خواب بیدار شده بود که یک دفعه بی هیچ مقدمه ای گفت: مادر، من نی نی توی شکممه ... دیشب رفت توی دهنم و منم خوردمش، که قوی بشم، بزرگ بشم، قد بکشم، بعد مثل پدر رانندگی کنم ...

... و من و پدر بعد از یک جلسه صحبت خصوصی تصمیم گرفتیم آشنایی رادین با کودک جدید رو به بعد از دنیا آمدن نی نی موکول کنیم.
+ نوشته شده در جمعه
1391/02/29ساعت 10:0  توسط مادر
|
دست خودمان نیست، من هم تا وقتی بارداری را تجربه نکرده بودم همین طور بودم ... وقتی خانم بارداری را می بینیم اولین و آخرین سوالمان این است نی نی، دختر یا پسر؟
اما ... هیچ وقت نپرسیدیم:
- با این بار شیشه ایت چگونه روز می گذرانی که از فعالیت های روزمره، کار خانه، کار بیرون هم غافل نمی شوی؟
- چگونه با معده و مثانه ی کوچک شده ات که مدام هم تحت فشار است کنار می آیی؟
- چطور شب ها استراحت می کنی و می خوابی در حالی که جنینت در شکم بیدار است، می چرخد و بازی می کند؟
- چطور چیزی را که میل نداری، می خوری و برعکس لب به چیزی که میل داری، نمی زنی؟
- با سوزش سر دل، بعد از هر وعده غذا چه می کنی؟
تنها مادران هستند که جملات من را درک می کنند و دیگران هم منت بهشت بر سرمان می گذارند.(امیدوارم لایق بهشت باشیم)
ای خدای من، کاش می شد به تمام دوستان وبلاگی و مجازیم می گفتم کودکی که در راه دارم دختر است یا پسر، اما خود نمی دانستم.
ای کوچولویی که در شکمم هستی، نه من تو را دیده ام و نه تو مرا، قسم می خورم که تا امروز لحظه ای به این نیاندیشیدم و برایم مهم نبود که دختری یا پسر؟ اما هر روز هزاران بار خواستم، فکر کردم و دعا کردم که ... سلامت باشی.
به یاری خدا، هفته ی ۲۰ بارداری هستم و صبح چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت سونوگرافی NTD (سلامت جنین) دارم... التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه
1391/02/22ساعت 20:13  توسط مادر
|
همه گفتن: وقتی پسرت رو از پوشک گرفتی دیگه راحت می شی، سختی هاش تموم شده، از آب و گل در اومده و می تونی کمی استراحت کنی ...
اما ...
وقتی ۵ شنبه شب ۱۴ اردیبشت، برای مهمانی منزل خان دایی رادین، دعوت بودیم هنگام رفتن، رادین روی خودش و فرش جلوی آشپزخانه، تمام ناهار ظهر و هر چیزی که خورده بود را بالا آورد و من و پدرش به جای شب نشینی، تا ساعت ۱ نیمه شب توی بیمارستان و درمانگاه شبانه روزی بودیم، تنها این جمله ی پدر بزرگوارم در ذهنم بود:
بچه همین طور که بزرگ می شه، مشکلاتش هم باهاش بزرگ می شه.
پس ما ... بی خیال استراحت و آب و گل شدیم و دوباره کفش های آهنینمان را به پا کردیم.
درد و بلات، غصه هات به جونم

اهواز نوروز ۹۱


+ نوشته شده در جمعه
1391/02/15ساعت 22:0  توسط مادر
|
رادین جان ۳۱ ماهه ی ما می گوید:
- پدر دارم می رم دوش بگیرم می یای یا نه ؟
- مادر کاری نداری؟ ... من دارم می رم فروشگاه شیر و موز و کیک تولد بخرم. (من می پرسم: پسرم شما که پول نداری! ... رادین جواب می دهد:) من می خرم پدر کارت می کشه!
- پدر من توی ماشین عقب می شینم تا پلیس جریمه ات نکنه.
- (رادین نیمه لباس پوشیده از اتاقش خارج می شود ...) پدر ۵۰۰ تومان پول بده، می خوام برم نیم کیلو زیتون بخرم.
- مادر از دستت ناراحتم ... چون به حرفم گوش نمی دی ...
- من شیر می خورم، قوی بشم، بزرگ بشم، بعد برم سرکار، مثل پدر پول بخرم .
- مادر بعد از توالت باید دست هام رو بشورم، اون هم با صابون، یادت نره ها ...
- مادر حالت بد شد، باید بری دکتر، بعد آقای دکتر می گه دهنتو باز کن، گریه هم نکن تا خوب بشی.
ای خدای بزرگ، تو خود شاهدی که این، همان کودکی ست که تا دو سال و سه ماهگی(۲۷ ماهگی) یک کلمه هم حرف نزد و اطرافیان ما را به بردن او نزد گفتار درمان و پزشک تشویق می کردند ... اما ... من و پدر فرصت دادیم تا پسرکمان خودش بزرگ شود.
زین پس هم همین طور خواهد بود ... رادین جان هر طور دوست داری بزرگ شو ... آرام آرام ...
“لاحول ولا قوة الا بالله”

+ نوشته شده در شنبه
1391/02/09ساعت 0:33  توسط مادر
|
سالها پیش وقتی به دنیا آمدم، فرزند دوم خانواده ام بودم ... و چقدر بی فکر و نادان بودم چون تا به امروز فکر می کردم برای پدر و مادرم در مرتبه ی دوم هستم و آن ها برادرم رو بیشتر از من دوست دارند.
اما ............
- وقتی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ بی بی چکم مثبت شد، من تو شوک بودم که همسرم گفت: من می دونستم بارداری و از خوشحالی همون لحظه اسمش رو هم انتخاب کرد.
- وقتی ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ توی سونو، نی نی کوچولو مو دیدم که قدش ۵/۱ سانتی متر بود و قلبش مثل یه جوجه می زد، دلم از شادی پر شد.
- وقتی ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برای انجام عمل سرکلاژ راهی بیمارستان شدم، توی اتاق عمل، تنها دعایم قبل از بی هوشی کامل، سلامتی جنینم بود.
- وقتی ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ برای انجام سونوگرافی ۱۴ هفته ی بارداری رفتم ناخودآگاه همه چیز، حتی رادین عزیزم رو هم فراموش کردم ... فقط من بودم و نی نی کوچولو ی ۱۵۰ گرمی من.
... خیلی دیر متوجه شدم ... اما خدا رو شکر که فهمیدم چه قدر برای پدر و مادرم عزیز بودم.
+ نوشته شده در جمعه
1391/02/01ساعت 18:15  توسط مادر
|